بنم هو که لر آفرید       زس ددر و کر آفرید

 

 

پروانه را دیدم بالش سوخته

گل به کنار شمع نشسته

گفتمش : به چه نشسته ای که پروانه سوخت

گفت : نشسته ام تا آب شدن شمع را به جرم سوختن تماشا کنم

 

-------------------------

گوئی همچو راه شیری

همه پوشیده چلوار   ( پارچه  سفید )

گفتم : این همه شور و شوق از بهر چیست ؟

گفتند : از طلب آزادیست

گفتم : من مشتاق چه

گفتند : هر کس به رضایش

من تشنه با چشمان پر ولع

گشتم همسفر ره

هر چه جلوتر می رفتم

سبک و سبکتر می شدم

تا اینکه خود را دگر احساس نکردم

پی بردم سر منزل مقصود

گورستان است

 

------------------------------------

 

در خواب برای تو گریستم

پس از باران اشکم

رنگین کمانی جلوه گر شد

رنگ سبزش به پشت سرم چشمک زد

نگاه کردم تو را دیدم

بسوی تو آمدم

خواستم دست دراز کنم و صدایت کنم

اما ترسیدم روی ماه خود را در میان کیسوانت پنهان کنی

نگاه کردی

لبخندی زدی

رنگین کمان محو شد

 صورت تو را نوازش کردم

صدایت کردم

ولی از خواب پریدم

وانگه دست خود را میان گلهای گلدان یافتم

 ------------------------

راه ها رفتم ولی تا نیمه ها

عشق را جستم ولی در آئینه ها

زندگی ها ساختم من در خیال

شوق پروازم ولی بی پر و بال

من سفیر همره راه سراب

شد حدیث کوزه دوش ، ناخورده آب

من درون خود ولی از خود غیاب

خود ندیده سوی دلداران شتاب

   هیجار