دو دوست
دو دوست که از نوجوانی تا چند سال قبل از میان سالی در کنار هم بودیم اما .....
هردو متولد جلکان ، ماه فروردین 1348 بودیم . از زمانی که در ایام نوجوانی که خود را شناختیم دوست شدیم همانند دو برادر و این رفاقت ادامه داشت تا در اوایل جوانی ، تقریبا می خواستیم وارد 17 سال بشویم که آن دوران ، دوران جنگ عراق علیه ایران بود . من و اردشیر به همراه چندین دوست دیگر سعی کردیم به جبهه جنگ برویم که هربار ما را به علت داشتن جسه های ریز نمی پذیرفتند تا اینکه در یکی از مراجعات اردشیر که کمی از من قدش بلندتر بود را پذیرفتند اما مرا بیرون کردند . او رفت به جبهه و من برگشتم به خانه ، من در رنج و عذاب بودم و دوری من از اردشیر بسیار سخت می گذشت تا اینکه در یکی از اعزام ها با اصرار جواز حضور در جبهه جنگ را گرفتم . در آن دوران نوجوانی فکر می کردم همه در جبهه یک جا هستند و در آنجا اردشیر را خواهم دید اما اینگونه نبود چند روز گذشت و من از قدیمی های جبهه سراغ اردشیر را می گرفتم که آنها گفتند شاید او در منطقه دیگری باشد . اما چند روز پس از رفتن من به جبهه اردشیر به جلکان آمد وقتی به در خانه ما رفت به او گفتند که اصغر به دنبال تو به جبهه رفته او چون سابقه جبهه پیدا کرده بود برگه اعزامی انفرادی گرفت و به سراغ من آمد وقتی در یک بعد ظهر از دور دیدم اردشیر دارد می آید باور نمی کردم . خلاصه به هم رسیدم و در تمام مدت عملیات که والفجر 10 بود در کردستان عراق ( حلبچه ) از هم جدا نشدیم . پس از باز گشت از جبهه اردشیر ادامه تحصیل داد و وارد تربیت معلم شد و پس از آن به شغل معلمی پرداخت . اما من ترک تحصیل کردم و به خدمت سربازی رفتم و بعد مشغول بکار شدم در این دوران باز همواره با هم بودیم . اردشیر دائم می گفت بیا از این منطقه باهم مهاجرت کنیم و ادامه زندگی را در جای دیگری تجربه کنیم اما من به دلیل شغلم نمی توانستم تا اینکه او پس از تاهل از جلکان به شهرستان فارسان در چهار محال بختیاری رفت . اما باز ما دائم در ارتباط بودیم و دائم می گفت همینکه بازنشست شدی باید به اینجا بیایی . خلاصه پس از مدتی اردشیر زمین در زرین شهر اصفهان خرید و خانه ساخت من هم به او گفتم یک سال به باز نشستگی پیش از موعد ( 20 سال سابقه ) مانده و به اصفهان خواهم آمد اردشیر بسیار خوشحال بود حتی در جوار خودش به دنبال زمین مسکونی برای من می گشت و دائم تلفن می زد تا اینکه در آذر 88 من در جاده شوشتر به مسجد سلیمان از یک حادثه تصادف بطور معجزه آسا جان سالم بدر بردم یعنی ماشین من پراید بود و بایک تریلر برخورد کردم . با شنیدن این خبر اردشیر از زرین شهر به ملاقات من آمد او روبروی من نشست و از چشمانش گلوله گلوله اشک می ریخت به اوگفتم این کار خدا بود و هر چه از اوست نیکوست .
پس از گذشت دقیقا یکسال یعنی در آذر ما 89 اردشیر زنگ زد گفت روز جمعه به جهت مراسم فاتحه خوانی یکی از بستگان به جلکان می آیم . من خوشحال شدم و نزدیک ظهر اورا در مسجد دیدم و بسیار خوشحال شدیم . اردشیر آرام به من گفت که عمویم را می بینی درون حیاط مسجد ایستاده بیچاره خبر ندارد فرزند کوچکش که به خدمت رفته الان به من گفته اند بر اثر برق گرفتگی فوت کرده است . خلاصه حدود ساعت 1/5 ظهر بود که به او گفتم شب خانواده را بیاور مهمان ما هستید او گفت که نه من باید سریعا به زرین شهر برگردم و با مدرسه هماهنگی کنم که برای مراسم دفن پسر عمویم جلکان باشم اما سه شنبه به خانه شما می آئیم . او خدا حافظی کرد و رفت . اول صبح روز شنبه تلفن به صدا در آمد از پشت خط یکی گریه کنان گفت اصغر ، اردشیرت هم رفت . مدتی گیج شدم و دائم می گفتم اردشیر کیست انگار زمین و زمان ایستاده اند اما راست می گفتند اردشیر در جاده های دور دست پر کشید و رفت پس از حدود 30 سال دوستی که برابر با برادری بود . او راست گفت سه شنبه آمد اما نه به خانه من بلکه رفت به خانه ابدی خودش. هنوز که هنوز است در بعضی مواقع او را در خواب می بینیم و انگار دوستی ما همچنان ادمه دارد. روحش شاد و نامش همیشه جاوید.
اما توجه کنید به مادو دوست که هردو متولد فروردین 1348 بودیم و من در آذر 88 با ماشین پرایدم به تریلر برخورد کردم اما خدا می داند چرا جان سالم بدر بردم . و او دقیقا در آذر 89 با ماشین پرایدش به تریلر برخورد کرد و چون خدا او رابیشتر ازمن دوست داشت به نزد خود برد .